الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
531
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
شما فرستاد امين و وزير اويم و برگزيده و امير ، و مرا فرمود بىدينان را بكشم و خون اين خاندان را بخواهم و ستم ستمگران را از بيچارگان دفع كنم پس شما پيش از همهء كس اجابت او كنيد . با او دست دادند و بيعت كردند و نزد شيعيانى كه بر گرد سليمان بن صرد بودند فرستاد و همان كلام گفت و گفت : سليمان مرد جنگ ديده و آزموده نيست مىخواهد شما را بيرون برد و خود و شما را به كشتن دهد [ 1 ] و من دستورى دارم بر طبق آن رفتار مىكنم دوستان شما را يارى مىكنم و دشمن شما را مىكشم و دل شما را شفا مىدهم پس سخن مرا بشنويد و فرمان مرا بپذيريد و دل خوش داريد و يكديگر را مژده دهيد كه من ضامن هستم آرزوهاى شما را برآورم . ( 1 ) و از اين گونه سخنان مىگفت تا بسيارى از شيعيان را به خويش مايل كرد و پيوسته نزد او مىرفتند و او را بزرگ مىداشتند . اما مهتران و بزرگان شيعه با سليمان بن صرد بودند و ديگرى را با او برابر نمىشمردند و سليمان بر مختار سخت گران بود منتظر بود تا كار سليمان به كجا انجامد و چون سليمان سوى جزيره بيرون شد . عمر سعد و شبث بن ربعى و زيد بن حارث بن رويم با عبد اللّه بن يزيد خطمى و ابراهيم بن
--> دل بازايستادن و فرمان خداى عزّ و جلّ بردن قوله تعالى قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ . . . ( سوره نور ، آيه 30 ) و نگاهداشتن امر خداى عزّ و جلّ سخت گران است پس اين مهتران كه به وقت مهدى اجابت كرده بودند اندرين مذهب در آمدند . و پس از اينها بلعمى داستان اتفاق زنادقه با ابن مقفّع را آورده است كه گفتند : همهء فخر مسلمانان به قرآن است كه گويند : اگر همهء سخنگويان از آدميان و پريان گرد آيند اين همهء خلايق هرگز اين چنين حديث نگويند . و ابن مقفع متعهد گرديد تا قرآنى بياورد و حجت مسلمانان را نقض كند و همهء بىدينان وى را به مال و نعمت و وسائل مدد كنند . و او شش ماه بنشست و هيچ نتوانست و از معارضه يك آيت « يا ارض ابلعى ماءك » به تصديق خود و يارانش فرو ماند . و باز بلعمى گويد : ايشان به مذهب خود مىافزودند تا به وقت مهدى خواستند غلبه كنند پس مهدى ايشان را هلاك كرد تا از اين مهتران و مردمان كس نماند . و مترجم گويد : غرض بلعمى آن است كه از اين بىدينان كسى در دستگاه دولت و مشاغل عامه نماند و گرنه به عهد بنى عباس و پس از ايشان هم ملاحده بودند تا به عهد ما و مهدى مأمورين دولت را تتبع كرد كه هر كس بىنماز و ملحد و بيدين بود براند و اگر بسيار قوى بود بكشت . و اين خلفا معتقد بودند كه اگر بيدين هم در كشور هست نبايد در شغل دولتى دخل كند و بايد كار در دست اهل دين باشد . و آزاد بودن كفار به معنى همهء كاره بودن آنها نيست ملاحده و بىدينان زمان ما پندارند اين مذهب زندقه چيزى است نو كه تا عقول بشر ناقص بود در زمان قديم آن را نيافته بودند و امروز به ترقى علوم و روشن شدن افكار آن را يافتند . ولى حقيقت اين است كه بىدينى مخصوص مردم شهوتپرست و عقول ضعيفه است كه قدرت بر ادراك معانى باريك و غير محسوس ندارند و ضعيف العقل همهء وقت بود . [ 1 ] عبارت مختار كه در تاريخ طبرى نقل كرده است اين است : « انّى قد جئتكم من قبل ولىّ الامر و معدن الفضل و وصىّ الوصىّ و الامام المهدى بامر فيه الشفاء و كشف الغطاء و قتل الاعداء و تمام النّعماء انّ سليمان بن صرد يرحمنا اللّه و ايّاه انّما هو عشمة من العشم و خفش بال ليس بذى تجربة للامور و لا له علم بالحروب . . . » و از اينجا توان دانست كه چون اختيار نصب امير با عامهء مردم باشد كسى را بر مىگزينند كه بيشتر او را دوست دارند و مصالح ملك را مراعات نمىكنند و همانطور كه مختار از پيش ديده بود سليمان فاتح نشد و دخالت عامه مردم در امر حكومت همچنان كه محاسن دارد مفاسد نيز دارد و امام معصوم را بايد كه خدا معيّن فرمايد .